دانلود رمان جزای انتقام ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان جزای انتقام ویژه نگاه دانلود


دانلود رمان جزای انتقام ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان جزای انتقام ویژه نگاه دانلود داستان راجع‌به یک دختر و پسر زخم خورده‌ست، دختر و پسری که چندین سال از بهترین

سال‌های عمرشون رو پر از سیاهی کردند

فقط به‌خاطر یک چیز؛ انتقام!

این دو نفر دست در دست هم، در یک راه پر از فراز و نشیب قدم می‌گذراند؛ اما این ته داستان نیست.

ته داستان تنها گرفتنِ انتقام نیست.

مقدمه

به نام خدایی که امید است، در اوج ناامیدی.
زندگی پیچیده‌ترین چیزی است که فرزند آدم هرگز قادر به درک آن نیست، چنان در لحظه‌ای که مطمئن هستی هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند خوشبختی‌ات را به‌هم بریزد ناگهان بانگ مصیبت به صدا درمی‌آید. می‌توان بخشید، می‌توان فراموش کرد تمام روزهای تلخ سختی را؛ اما ممکن است روح انسان آن‌قدر بزرگ نباشد که بتواند از خیر گرفتن انتقام و سیاه کردن قلبش بگذرد که اگر این چنین بود با ببخش؛ خیال خود را از یک عمر حرص و کینه و نفرت راحت می‌کرد.

"<yoastmark

پیشنهاد :  دانلود رمان تو ، بار دیگر ویژه نگاه دانلود

قسمتی از رمان جزای انتقام :

صدای فریاد بابا کل عمارت رو برداشته بود، یادم نمیاد هیچ وقت صداش تا این حد بلند شده باشه.

سر جام میخکوب شده بودم و نمی‌تونستم حتی یک میلی‌متر هم تکون بخورم. انتظارم زیاد طول نکشید؛

چون در با صدای وحشتناکی به دیوار خورد و من مردی رو دیدم که تنها شباهتش به پدرم چشم‌هاش بود.

رعشه به تنم افتاد، بابا از چی این‌قدر عصبی شده بود؟ عصبی که نه، دیوانه شده بود.

جلو اومد و من حتی نتونستم قدمی به طرفش بردارم. مقابلم ایستاد و چند عدد عکس مقابل چشم‌هام روی زمین انداخت

و فریادش بلند شد: – این‌ها تویی تو این عکس‌ها، آره؟ این ‌ها سند بی‌آبرویی منه؟ تو من رو بی‌آبرو کردی؟

پیشنهاد : دانلود رمان آس دل ویژه نگاه دانلود

دیگه صدای بابا رو نشنیدم. نگاهم رو عکس‌ها قفل شده بود، عکس‌هایی که من بودم، من بودم و یک مرد؛ مردی که…
موهام تو مشت بابا جمع شد و از فکر خارجم کرد. با تمام توانش موهام رو کشید و من به موهایی فکر کردم که هرشب

مهمان‌نوازِ انگشت‌های پدرم بود.
– بیچار‌ه‌ت‌ می‌کنم دختره‌ی بی‌آبرو. دیگه تف هم تو روت نمی‌ندازم، برو از خونه من بیرون. هر کاری می‌خوای بکنی برو پیش

همین‌ها که باب میلت هستن، این‌جا جایی برات نیست.
نفهمیدم کی اشک‌هام جاری شد و به التماس افتادم:

منبع: سایت negahdl.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *